اینجا، درست همینجا یک قصه تمام میشود. قصهی یکی که دلش خواست خوب باشد، بد نکند به کسی. دلش تازه خواسته بود که به آدمها نه که یاد بدهد، که دست کم شریکشان کند در تماشای لحظههایش. هه! خیال میکرد میشود، هی پر لباسش را کشید، که نگیرد به لبهی تیزی، آلودهی دلشکستنی، گناهکار غصهای، دردی نشود. خیال میکرد بلد است قصههابش، غصههایش را نگه دارد توی دلش، توی نگاهش.
نشد. نتوانست. نتوانست حتی لحظهاش را هم به غصه آغشته نکند، چه برسد به نزدیکترینهایش.
بالهاش افتاد، افتاد به قفس، به زندان.
خیلی، خیلی گشت دنبال آن لحظهای که اشتباه کرده بود، خیلی صبر کرد، شاید به جبران همهی آن لحظههایی که خواسته بود و دویده بود و اشک ریخته بود و زنده شده بود و مرده بود که معجزهی کسی باشد؛ معجزهای بیاید. نشد. نیامد.
...
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمیست که بر موج میزند رقمی
نمیکنم گلهای، لیک ابر رحمت دوست
به کشتزار جگر تشنهگان، نداد نمی
...
شاید هم قصهای نبود اصلن. فقط ذهن رویاساز من، دلِ چموش من بود، که بلد نبود دو دو تا چهارتا کند، نشانهها را ببیند، فقط به بالهایش، به قدرت رویایش، اعتماد نکند. دلِ سرکش من بود که خیال کرد قصهای هست.
خب... ساده بود، خوشخیال بود. بچه بود.
...
تازهگی قصهای خواندم، جراح پروانهها قصهی بچهای که راهی جادویی پیدا میکند، برای زنده کردن پروانههایی که خشکشان کردهاند و چسباندهاند به دیوار. یک شب یواشکی به موزهای میرود که هزاران پروانه را به دیوار کوبیدهاند. یکییکی سوزن را از بدنشان بیرون میکشد، نرم و آرام میگذاردشان توی کولهی بزرگی و با خودش به خانه میبرد.
ساعتها و ساعتها زخمشان را مرهم میگذارد و بهشان میدمد تا زنده شوند.
زنده میشوند.
...
میدانی، اینجابرای من، وبلاگ نبود که، بهانهای برای دوست گرفتن زندگی. با من راه آمد، از همان چند سال پیش، تو بگو هزار سال پیش، کنار من، کسی که با بیم و امید، روی یال صخرهای، آرام راه میرود.
بود با من، وقتی که پاها را تند کردم، وقتی که دویدم، و وقتی که نپریده، افتادم.
افتادم حالا، بالها ریز ریز شدهاند و توی این تاریکی، دست ساییدن و پیدا کردن و باز به هم چسباندنشان، اگر بشود، لابد باز هزار سال زمان میبرد. نمیدانم.
نمیدانم، شاید همانجا توی تاریکیهای دره، بمانم، هر روز، با آرزوی بلند شدن و راهی پیدا کردن و دوباره پریدن. و آخر هم مردن.
شاید هم بمانم توی همان زندان، به در و دیوارش خو بگیرم، و ادعا کنم که های، این سلول زیباترین جای دنیاست.
تو اگر گاهی آمدی اینجا، و شد که لحظه برایت حس خوبی داشته باشد، شد که لحظه یادت بیاورد که رویا هست هنوز، اهل هر کدام هستی، دعا یا آرزو، نمیدانم، یادم کن گاهی. شاید که یک روز، وقتی دستها را توی جیبها فشار دادهام و خیابانها را راه میروم و راه میروم و راه میروم، جوانهی بالها را دوباره حس کنم روی شانههایم. شاید هم جراح پروانههایی باشد، که بیاید، سوزن را آرام بکشد از تنم بیرون، زخمم را مرهم بگذارد، بدمد بر من، و من باز بپرم.
خودخواهم، فکر میکنم ناجور خودخواهم.
مقابل آدمها مینشینم و هی، حرف میزنم از خودم. از دغدغههای ریز و درشت. چرت و پرت.
و نمیپرسم از آنها.
و شرم از پرسیدن را، این تابوی لعنتی در نزدن، وارد نشدن به اتاق خصوصی دیگران را (مگر که دعوتت کنند)، بهانهی خودخواهیام میکنم.
...
بلد نیستم بخندانم، وقتی غصه دارد دیگری. بلد نیستم راه حرف را باز کنم، وقتی کسی حرفش نمیآید. بلد نیستم با شکلکها و حروف دیجیتال، بغل کنم، ببوسم.
آن وقت انتظار دارم که دنیا وقتی غصه دارم، یک دقیقه برایم سکوت کند. پوف!
گاهی مینشینم به شخم زدن اینجا،و... نوشتهها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنتها. مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گلهای پرپر، سینیهای حلوا و خرما، شمعهای نیمسوخته. نوشتهها، بیوفایند. به تو که میخوانیشان نمیگویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمیگویند که فلان نوشته که ده جا لینک خورده و یک عالمه کامنت گرفته، حاصل کدام شبگریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمیگویند نوشتههای بیرمق، نوشتههای قدر نادیده، تکافتاده، متروک، از کدام لحظههای شوق آفرینش آمدهاند، لحظههایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن. نمیگویند فاصلهی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقتهایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمیشنوی، یا از آن وقتهای نفسگیر که سترون میشوی، بیزایش، بیکلمه، بیاثر. یا اصلا رفتهای سفر، دلات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ. نوشتهها بیوفایند، پردهای آهنی که کنار نمیرود، سنگی خوشنقش و نگار، که به تو نمیگوید آنکه آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چهقدر از اندوه و لبخند دنیا سهم بردهست. ... دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته. دارم فکر میکنم که چه دست سخاوتمندترین نوشتهها هم از تو، دانستن تو خالیست.
فکر کردم که بسیار بدهکارم به این دنیا، به اندازهی تمام دیر جنبیدنها و نتوانستنها و نخواستنهایم؛ اما نداشتنهایم را، نبودنهایم را، ماندنهایم را طلب دارم ازش.
فکر کردم که آدمهای رفته و کبوترهای پریدهام را، تو را، یک هجرت ناگریز و ناگزیر را، این همه غربت، و نه آرامگرفتن را، ازش طلبکارم.
میدانی، آدم حسابیها همه چیزشان روی اصول است به قول بابا. اما اصولی که من بهش میگویم بیاصولی.
یک آدم حسابی اگر مردهی ساعتمچی نه چندان ژیگولانسش هم باشد، توی تاکسی دستش را جوری نمیگذارد که بغل دستیهه ساعتش را ببیند.
یک آدم حسابی وقتی کاری کرده، کمکی، فداکاریای چیزی، مثلا دو بار ظرف شسته، حتی یکبار هم بهش اشاره نمیکند. (دقت کن، حتی یکبار.)
یک آدم حسابی، وقتی یک جای تنش کبود میشود، هی یک جوری نمینشیند که مامانه لکهی آبی-قرمز-بنفش روی ساق پایش را ببیند و نگرانیهه یادش بیاید.
یک آدم حسابی، توضیح نمیدهد. ساکت است. زیاد حرف نمیزند. هیچ جوری صحبت را به جایی نمیکشد که مجبور شود - میفهمی؟ مجبور شود- از خودش تعریف کند.
یک آدم حسابی، اگر (در واقع بیشتر وقتها) آدم حسابیتر از خودش ببیند، کلهشقبازی در نمیآورد و یارو را دست کم نمیگیرد و هی توی ذهنش دنبال عیب ازش نمیگردد و توی دلش بهش حسودی نمیکند. آدم حسابی فقط احترام میگذارد و دوست میدارد.
یک آدم حسابی با یک تعریف یکجملهای روزش خوش نمیشود و با یک انتقاد یک کلمهای یک هفتهاش ناخوش.
یک آدم حسابی آدم است و بعضی وقتها- خوش انصاف! دستکم بعضیوقتها- بیخیال جزئیات میشود و اینقدر از کوچکترین تصویری که میبیند در قلب بیصاحابش پرونده نمیسازد.
یک آدم حسابی وقتی قرار است برود، قشنگ میرود. مقدمهچینی نمیکند. به قول یک خانمی، با رفتنش پادشاهی نمیکند. قشنگ گورش را برمیدارد و گم میکند.
یک آدم حسابی، وقتی قرار است دیگر وبلاگ ننویسد، دیگر نمینویسد. پست خداحافظی و اشک و فین و شما همهتان نامرد بودید، جز فیفی جون و چیچی جون و اینها، در اصول آدم حسابیها نمیگنجد.
یک آدم حسابی، مردنش هم قشنگ است. و این یکی هیچ توضیحی ندارد.
توضیح ضروری:کاش من هم بشوم.
یک عالمه نجمه دارم. یک عالمه.
یکیشان هست، که دوست دارمش، اما کنترل کردنش کار من نیست. شاید همهی خوبیاش- خوبیاش؟- به همین باشد اصلا. جنبهی طنزآمیز هرچیز را میبیند. حاضرجواب و شوخ است و جوابهایش گاهی بد میسوزاند طرفش را. این نجمه کمپیداست. وقتی آسوده است، وقتی غریبی نمیکند، وقتی کفری میشود و دیگر ادب مدب حالیش نیست، وقتی خودش را توی آینه دوست دارد، سر و کلهاش پیدا میشود.
عجیب این است که هر بار، تعجب میکنم از آمدنش، و بعد انگار وظیفه داشته باشم، توضیح میدهم که این من نیستم. که این "گاهی" ِ من است. همیشهی من نیست.
...
یکی دیگر هست، ساکت و کمرو. دستپاچه و دست و پا چلفتی شاید. اما سکوتش آرام نیستها! صداها، زیاد و زیاد، توی سرش هستند و خیال بیرون آمدن ندارند. کلمهها تا پشت لبهاش میرسند و... بیشتر وقتها این یکی ور دلم نشسته. دوستش دارم و ندارم.
...
پرحرف است. حرف میزند، حرف میزند، حرف میزند... کلمهها دوستش هستند. گرچه تکراری، اما آدموار میآیند و جاری میشوند و مثل خر، لگد نمیپرانند! بعدها، اگر بر حسب اتفاق کلمههاش توی نامهای، جایی ثبت شده باشند، میخوانمشان و این یکی نجمه را دیگر رسما به جا نمیآورم! حالا بگذارش کنار اینکه حرفهاش تکراریاند، بگذارش کنار اینکه حواسم هست اینها ناشی از یک کلهگرمی سرخود (یعنی بدون کمک هیچ مایع سکرآوری- توضیح مترجم) و چانهگرمی افسارگسیختهست، با این همه، هوم... به جاش نمیآورم.
شرایط حضورش هم به گمانم شبیه مورد یک است. البته با چاشنی یکی از آن حسهای عجیب و غریب که بلد نیستی به زبان بیاوریشان، یا چه میدانم، کمی "غم مبهم".
...
انقلابی است، تحمل این همه مماشات را ندارد، خشم بیچارهاش میکند، مستاصل... خیابانها آزارش میدهند، بچهها و دستفروشها... تازه اگر بهش اجازه بدهی حرفهای نخنما شدهی خوشگل کلیشهای ای هم برایت ردیف میکند، بیا و ببین. دلی، رویاپرداز، با یک عالمه افکار خوشگل. از آنها که یک کوله بردارد بزند به جاده، کچل کند، برود معلم ده بشود و از اینجور خزعبلات. به شدت اعتقاد دارد که اگر پا داشته باشد، زورش میتواند که به این نجمه پایینییه بچربد.
هه.
...
ترسوست، محافظهکار. از آنهایی که هی دنبال عقل صابمردهشان میدوند و همهاش هم سرشان میخورد به سنگ. گرچه... شاید سری که به سنگ میخورد، سر نجمه بالاییهه باشد. خیلی که از هم تفکیک شده نیستند.
عاشق ویترین، لباس خوب، عطر خوب، غذای خوب، زندگی خوب در حد داشتن یک جزیره اختصاصی و اینهاست. از روی همان عقل خرش هم میداند حد نهایتی که میخواهد، گرچه ربطی به نجمه بالاییهه ندارد، اما در همان محدودهی رویا و خیال و ذالک میگنجد.
...
مهربان است، عاشق خستگیها و وسواسهاش در هدیه خریدن، عاشق دیدن برق چشم بچهها، اهل ندیده گرفتن هر نامهربانی و بیانصافی که میبیند، اهل بخششهای کفردرآر. اهل شوتبودگی و نفهمیدن اصلا، که طرف چه منظوری داشت!
...
حساس است، اشکی دم مشکی، زرتی بغضه میآید بیخ گلوش و نمیگذارد چار تا کلمه حرف بزند. کوچکترین واکنشها را میبیند، میفهمد. از چین گوشهی لب تا نگاهی که بیتوجه به سمتی که نباید میدود.
خراب میکند همیشه از زور احساساتیبودگی. با یک پروندهی گنده حرف همیشه نگفته زیر بغل.
...
خوددار است، اخمو. به شدت مغرور: اشکت را هر کسی نباید ببیند. نمیتواند بفهماند که چهقدر فلانی را دوست دارد. از آنها که باید از وقت مرگشان یک چند روزی بگذارد، آنقدر که سرد شوند، تا بتوانند به نزدیکترینشان هم بگویند: هی عزیزم، من چند روز پیش مردم!
...
حسود است، فکر میکند بدخواه نیست، اما غلط بیجا میکند!
افکار خبیثانهای به سرش میزند که از به یاد آوردن و نوشتنش هم خجالت میکشد.
دو تا شاخ کوچک بنفش دارد، و یک دم با سرپیچ مثلثی.
...
رهاست، مثل بچهها ساده میخندد.
...
غمگین است، خیلی چیزها دیگر به هیچ جایش نیست.
...
حواسش به آدمها و لحظهها و نشانههایش هست.
...
حواسش نیست...
قبل تر ها نوشته بودم.آدم ها زیاد عاشق می شوند.اما هیچ گاه دو بار عاشق یک نفر نمی شوند.قبل تر ها نوشته بودم بزرگ شدن درد دارد.
یک لحظه است همهش.
یک آن، با یک کلمه، یک نگاه، یک چین نابهجای گوشهی لبها، غریبه میشوی، غریبه میشوم، از گفتنها پشیمان میشوم، از آن مثل همیشه پوشیده نبودن و پنهان نکردن و خود بودن. بعدش، فقط این میماند که سرم را محکم، این ور و آن ور تکان بدهم، باور نکنم که اتفاق، افتاده، به خیال خودم به تعویق بیاندازمش، نادیده بگیرم نشانه را، بلکه فراموش کنم، و البته که هیچوقت از یاد نبرم؛ یا پیاش را بگیرم، شک کنم، به همه چیز، به همه چیز، تنها شوم، تنها شوم، تنها شوم... گفته بودم که فقط من و تو می دانیم بوسه رنگ دارد.بوسه پرانتز می خواهد.بوسه جا داردهیچ نمی گویم.همه اش می ماند بین خودمان..(boos)(boos surati)یک بار..آخرین بار است.
دامن مشکی بلند پوشیده بود.پاچه های شلوار از زیر دامن پیدا بود.انگشت شصت پای چپش را ناشیانه لاک قرمز زده بود.با دمپایی لاستیکی مردانه..بیشتر نمی دیدم.خودم را جا داده بودم زیر سایه ی درخت.به کوله ام لم داده بودم.آرام راه می رفت.ظرفش را از آب پر کرد.داشت به سمتم می آمد.سلام کرد.انتظار سلامش را نداشتم.خودم را جمع کردم.سلامش را جواب دادم.منتظر بودم عبور کند.اما ایستاد.می خواست حرف بزند.باید چیزی می گفتم.پرسیدم:اسمت چیه/گفت:توی شناسنامه زهراست.بهم می گن سحاب..دلم می خواست برود.اما نمی رفت.پرسیدم اینجا زندگی می کنین؟شروع کرد به گفتن.از این که تا کلاس پتجم درس خوانده.از این که یک خواهر و برادر دارد..من اما فقط نگاهش می کردم.بی هیچ سوالی.همین جور حرف می زد.بیشتر حواسم پی لاک قرمز ناشیانه ی انگشت پای چپش بود..بعد یکهو زل زد توی چشمم.بی مقدمه گفت:من پسر عموم رو دوست دارم.الان برام خواستگار اومده...حسودیم شد به سادگیش.به پاکیش.این جور راحت از عشقش حرف می زد.من اما هیچی نمی گفتم.چیزی نداشتم برای گفتن..بهم نگاه کرد.گفت:تو عروسی کردی؟گفتم نه..گفت:پس هیچی.بلند شد و رفت.
پ.ن:تجربه ی صخره و آب و تنه ی پر از پیچک.تجربه ی آب و آبشار .تجربه ی چیدن خوشه ی زرشک از درخت.برداشتن سیب و هلو از زیر درخت.لمس حس درخت بلوط.خش خش راه رفتن روی برگ درخت چنار....بس شیرین بود که حاصل شد.
بهشت گمشده ٢١/۴/٨٧
یادم هست روزی که آن مردک آنطوری ازم بازجویی کرد، و من مثل بز همهی جوابها را دادم و خود ِ مصلحتاندیش ترسویم شانههاش را کشید بالا تا خودِ سرکشم پنهان شود میانشان، برگشتنا توی خیابان، یکبند و یکبند صدای این خانومه را گوش میدادم و اشکها میآمدند هی.
یادم هست قدر یک دنیا دلخور بودم از همهی آدمها و خیابانها و کوچهها و ماشینها و خودم. قد همهی گنجایش قلبم، بدم میآمد از همه چیز و همه چیز. و خانومه هی میگفت تو که بیوفا نبودی، پر جور و جفا نبودی... و من نمیدانستم از کی دارم گله میکنم، به کی دارم شکایت میبرم، که وقتی خانومه میگفت من از دست تو گله دارم، گله بسیار، آنجور اشک میآمد، بیخیال این همه آدم غریبهی ماشینهای کناری.
فقط فکر میکردم این حقام نیست، و نباید که اینجور باشد، اینجور باشم، شاید.
...
هنوز هم گاهی، توی تاکسی، وقتی کنار پنجرهام، وقتی شب است و باد میآید و من خستهام و گرمازده، وقتی از دیدار دوستی برمیگردم و دنیا یک دفعه، ساکت ِ ساکت شده، دنیای خودم شده، اشکها میآیند و باد، روی صورتم خنکشان میکند...
جو گیر که شده باشی و بعد از مدت ها دوباره هوس کوه به سرت زده باشد، زیر تیغ آفتاب آنقدر تند راه می رویی که همان کوهپایه نفس کم می آوری.می بری...
سکوتش ،حیرانیش را دوست دارم.صف کشیدن در یک خط.،نفس نفس زدن هاش،زنبورهای زرد و درشتی که در حالت نرمال،بودن یکی از آن ها در کنارت جیغ تو را به آسمان می برد الان دسته دسته اطرافت وزوز می کنند اما تو حتی تلاش نمی کنی بخواهی از خود دور کنی آنها را .
هرچند نتوانستم تا مقصد بروم.هرچند آخرهای راه دو قدم دو قدم باید به تخته سنگی می چسبیدم و استراحت می کردم.هر چند... اما کوه وجودت را زیر و رو می کند.خستگی اش به دل می نشیند.... کوه آدم ها را به تو نشان می دهد.آدم هایی که در حالت معمولی از نزدیک شدن به آنها حذر می کنی...آدم هایی که ترجیح می دهی فاصله را با آنها حفظ کنی.عقایدشان فرسنگ ها از تو دور است،راحت به تو نزدیک می شوند.یکی آب به دستت می دهد.دیگری می خواهد کوله ات را بگیرد...همدلی موج می زند.موج
پ . ن:گفته بودم طاقباز دراز کشیدن لازمم. دشت لازم . آسمان را لازم...چه زود مهیا شد.
دراگ 17/4/87
